Warning: Parameter 1 to wp_default_scripts() expected to be a reference, value given in /home/maparsai/public_html/wp/wp-includes/plugin.php on line 601
شما می توانید با ارسال ایمیل خود ، بصورت رایگان مشترک شده و از بروزسانی مطلع شوید.

ایمیل خود را وارد کنید:

بزرگترین اشتباهی که در عمرم مرتکب شدم، البته بعد از انتخاب دانشگاه علم و صنعت ایران، انتخاب این خونه برای زندگی بود. تقصیر من نبود، ولی خب شد دیگه. اون چند روزی که خونه ی استیو و جین (همون میزبان های موقت من) بودم، هر روز صبح بعد صبونه استیو دست می ذاشت رو شونم […]

مقدمه چندی پیش وقتی یکی از دوستانم مطلع شد که از دانشگاه آلبرتا پذیرش گرفتم اولین حرفی که زد این بود: “میراث آلبرتا رو دیدی؟ کار بچه های شریفه.” و این موضوع کنجکاوی من را برانگیخت تا این مستند یک ساعته را ببینم. مستندی به کارگردانی حسین شمقدری و تهیه کنندگی محمد حسن مددی که […]

هم خونه

بزرگترین اشتباهی که در عمرم مرتکب شدم، البته بعد از انتخاب دانشگاه علم و صنعت ایران، انتخاب این خونه برای زندگی بود. تقصیر من نبود، ولی خب شد دیگه. اون چند روزی که خونه ی استیو و جین (همون میزبان های موقت من) بودم، هر روز صبح بعد صبونه استیو دست می ذاشت رو شونم می گفت امروز دیگه می خوای خونه پیدا کنی! نه؟ منم نگاش می کردم و فقط لبخند می زدم که یعنی مگه من چند روزه اینجام؟ من تازه پریروز رسیدم بابا!

 

اما خب باید پیدا می کردم دیگه! خلاصه بگم، بعد از کلی خونه که فقط به دختر اجاره می دادن یه خونه پیدا کردم که به پسر هم استثنائاً اجاره می داد. با طرف قرار گذاشتم که خونه رو ببینم. با کلی بدبختی و پیاده روی با یه لپتاپ سنگین، خودم رو رسوندم به خونه، همین خونه ای که الآن توشم. در باز بود، رفتم تو دیدم یکی اومد به چه گندگی! صابخونه بود! یه مرد جوون، با یه هیکل گنده ی ورزشکاری و سر کاملاً بدون مو. یه چرخی تو خونه زدیم و اتاق من رو نشونم داد گفت اینه. ۱۰۰ دلار هم گرون تر از تبلیغش گذاشته بود. این رو که بهش گفتم گفت اگه می خوای برو زیرزمین، اونجا ۱۰۰ تا کمتره.از ترس اینکه یه وقت جا قحطی بشه سریع قبول کردم. و این ترس بود که من رو نابود کرد. قرارداد رو همونجا گذاشت جلوم و امضا کردیم. من رو با جیپ هامرش برد بانک منم کلی از پولام رو دو دستی دادم بهش.

 

بعداً تعریف می کنم تا امروز چه اتفاقایی افتاد. الآن فقط می خوام از هم خونه ایای عزیزم بگم… این خونه ۵ تا اتاق خواب داره، که بهترینش و بزرگترینش مال منه، روبروی من یه پسرس که ریاضی می خونه، بغلیم محمد بود که رفت، پایین هم ری و مارتین هستند.

 

هرکدومشون برای خودشون یه شاهنامه اند. این پسره که اتاق روبرویی منه حتی اسمشم نمی دونم، یه بار اومد فقط های گفت و گفت نایس تو میت یو، اوکی؟ منم گفتم اوکی! ولی این اصلاً آخرین باری نبود که صداش رو می شنیدم. این پسر عادت داره با خودش بلند بلند حرف بزنه. داد می زنه با خوش حرف می زنه. عصبانی می شه، می خنده، جدی می شه، با خودش شوخی می کنه، یه عالمی داره واسه خودش. حتی من شبها هم از دستش آسایش ندارم. به لطف دیوارهای باریک کانادایی، هر شب این دوستمون یه ۷۴۷ رو فرود میاره و بلند می کنه واسم. صدای خروپفش بی اندازه بلنده، انگار سرش رو گذاشته زیر لاله ی گوش من. یه شب رفته بود تورنتو، انقد اتاقم آروم بود که خوابم نمی برد!

 

صبح ها هم که یه ماراتن داشتیم واسه رفتن به حموم و دستشویی. وقتی میشنیدم که هواپیما رو داره منتقل می کنه به آشیانه تا بلند شه از خواب، مثل فشنگ می رفتم سمت حموم، اما دل غافل که این اون توئه! و خب سخنرانی هم ادامه داره با خودش. یه چند بار انگشت شمار هم که من زود تر رسیدم به وان، پشت در هر پنج دقیقه یه بار در می زد تا من بیام بیرون.

 

مارتین یه مقداری نرمالتره، سنش زیاده و بر خلاف حرف صابخونه که اینجا همه دانشجوی کارشناسی ارشد و دکترا هستند، این کار می کنه. از طراحی وبسایت بگیر تا پارو کردن برف جلو خونه بقیه و پاک کردن شیشه. خیلی اوضاعش مناسب نیست، اما پسر خوبیه. اوایل یکی دوبار پروژکتورشو آورد تو هال و وصلش کرد به پلی استیشنش و کلی بازی کردیم و فیلم دیدیم. به شدت عشق کارای عجیب غریبه، یه مجموعه کامل ارتباطات رادیویی داره با مجوز. می شینه ساعت ها با بی سیم با ملت تو تمام دنیا سرو کله می زنه. انگار تو برج مراقبت نشستی.

 

از محمد بگذریم که الآن چون اینجا نیست ریا می شه، اما خیلی با هم رفیق شدیم و من وارد جمع دوستانه ی خیلی خوبی شدم که بخش زیادی از تنهاییم رو پر کرده.

 

و اما این آخری… ری! دانشجوی سال سوم مکانیک، که البته این هم ارشد و یا دکترا نیست، اصالتاً چینی اما متولد کانادا. عاشق باشگاه بدنسازی و پودر و نوشابه انرژی زا. با حضور این آدم تو این خونه، سر و کله ی کلی موش و عنکبوت هم تو خونه پیدا شده، جوری که من بشقاب و قاشق چنگالام رو میذارم تو یخچال. حیوونی تنها چیزی که نمی دونه تمیزیه و البته فرق بین آشپزخونه و توالت. تا به حال ندیدم ظرف بشوره، تمام مدت تو ظرف های کثیف از قبل مونده غذا درست کرده. اونقدر از یه ظرف یا قابلمه استفاده می کنه تا دیگه تموم شه بندازه دور بره یکی دیگه بخره!

 

آشغال همه چی رو میذاره کنار دیوار آشپزخونه، کاری نداره که اصن سطل آشغال کجاست. تو یخچال هم حتی آشغال می ذاره. وسایل و کارتن های پودر هاش رو آورده گذاشته تو هال، و هر دفعه هم یه مقداری می ریزه زمین تا موش ها هم یه کم جون بگیرند. از ۴ تا شعله ی گاز هم سه تاش همیشه قابلمه های این آقاست.

 

ولی من همچنان تو این خونه غذا می پزم، حتی قرمه سبزی. اولش یه کم سختم بود رو هوا غذا درست کنم، اما الآن عادت کردم. با یه دست قابلمه رو می گیرم، با یه دست دیگه پیاز خرد می کنم. خدا رو شکر اتاقم انقدر بزرگ هست که نیاز نداشته باشم از بقیه جاهای خونه برای استراحت و کار استفاده کنم.

 

سه بار به طور جدی تاحالا خواستم این خونه رو ترک کنم که نشد…

 

انقدر نشد، که داره قراردادم تموم می شه. مهرم حلال؛ جونم آزاد!

 

یک دیدگاه نوشته شده است! می توانید دیدگاه خود را بنویسید

  1. Ma5oud می‌گه:

    ولی دوران شیرینیه قبول کن 🙂

دیدگاه خود را به ما بگویید.